دومین بهار
سرمای زمستان با تمام قدرت خودنمایی می کند و هنوز دل نمیکند که کوله بار خودش رو جمع کنه.
چند روز بیشتر به پایان سال ٩٠ باقی نمانده سالی که کهنه شد و رفت و تو بزرگترین موهبت الهی من و احسان لباس کهنه یک سال را از تن بیرون می کنی و نوروز دیگری را تجربه می کنی.
اما من اما من با دلی آکنده از غم و شادی سال دیگری را به پایان می برم
وقتی بزرگ شدی میفهمی و درک می کنی که که چرا میگویم تو برایم نماد زندگی هستی .تو وقتی اومدی من وجودم در حال نابودی بود چرا که عزیزترینم بهترینم مهربانترینم مادربزرگ خوبم رو از دست داده بودم پری مهربانم رو از دست داده بودم . همیشه به خودم می گم تو جای خالی اون رو واسه من پر نکردی بلکه اون خودش از خدا خواسته بود که وقتی می خواد بره خدا یک نور امید برای من بفرسته و تو اومدی و نور امید من شدی دقیقاً در همون سالی که اون رفت تو اومدی و من توانستم به خاطر تو و به عشق تو زنده بمونم تو همه هستی من شدی پسرم و همه وجودم هستی البته لازم است بگم که کمکهای روحی و عاطفی احسان (بابایی تو) در وهله اول و بعد هم حس وجود تو من رو به زندگی برگرداند.
حالا خدا رو شکر خانواده سه نفری ما سالم است و به پیشواز بهاری نو میرویم
یاد و خاطره پری مهربان را زنده و گرامی نگه می داریم


دومین بهار
